بالاخره صحنه ی رویایی که منتظرش بودم بعد از سالهای دراز واقعی شد.

شاید به نظر خیلی ها و همچنین آقای همسر این یک اتفاق ساده و کم ارزش باشد ولی برای من یک آرزوی پر ارزش بود. چیزی شبیه به صحنه های پر ابهت دزیره و ربکا که رمانشان را در نوجوانی خوانده بودم.

تا کنون بارها به یک چنین مهمانی هایی دعوت شده بودیم ولی آقای همسر حاضر به شرکت در این مهمانی ها نمی شد.مهمانی های ساده شام به همراه تمام خانواده های همکاران آقای همسر در یک محیط کاملا" منطبق بر عرف جامعه!

و دقیقا" برای همین منطبق بودنش بر عرف جامعه ما در این مهمانی ها شرکت نمی کردیم!

تکلیف آقایان همیشه معلوم است :پیراهن می پوشند و شلوار!

ولی خانم ها پوششی دارند از چادر سیاه خالص -چادر با روسری رنگی-مانتوهای بلند سیاه با روسری کاملا" پوشیده- مانتوی بلند رنگی با روسری کاملا" پوشیده- مانتوی معمولی با روسری یا شال معمولی و بالاخره مانتوهای تابلو با حجاب تابلو!

پوشش من همیشه میانه ی این طیف بوده و هست .

و حضور در جمعی که نمی دانی حاضرانش در این سر طیفند یا آن سر طیف مشکلی است بغرنج !

محیط جدید کار آقای همسر که تمام همکارانش در طیف فکری خودمان هستند بالاخره این امکان را به من داد تا در میان جمعی که تازه می دیدمشان خودم را به عنوان خانم آقای همسر معرفی کنم .

افتخار می کنم که همسر چنین مردی هستم و غروری که در زیر سایه ی نام او  حس می کنم را با هیچ حس دیگری معاوضه نخواهم کرد.