آن روز که برای اولین بار طعم شکست را چشیدم اعتماد به نفسم را از دست دادم.می دانم که برای قبول شکست خیلی زود بود.من فقط دو ماه درس خواندم و در آن آزمون رد شدم!کسانی هستند که پس از سال ها تلاش و روزی ده پانزده ساعت درس خواندن قبول می شوند. ولی من این مدلی هستم دیگر!

تا آن روز عادت داشتم همه چیز را با کمترین تلاش بدست بیاورم!

ولی بعد از آن شکست دست از هر گونه تلاش به سوی موفقیت برداشتم!

عادتی شوم گریبان وجودم را گرفت: ترس از شکست!

و تا امروز هم نتوانسته ام  خودم را راضی کنم که برای دومین بار در امتحان تخصص شرکت کنم.

از ترس افتادن از روی بام آن قدر عقب عقب رفتم تا از سمت دیگر بام پرت شدم پایین!ترجمه می کنم: برای اینکه دوباره امتحان ندهم کتاب ها را از خودم دور کردم و آن قدر درس نخواندم که بیشتر دانسته هایم را هم از یاد بردم!

 

نزدیک به یک سال بود که گل پسر را به کلاس تکواندو می بردم و از آنجایی که هرگز تنهایش نمی گذاشتم خودم هم در سالن انتظار می نشستم تا کلاسش تمام شود.در میان مادر هایی که انتظار پسرهایشان را می کشیدند مادری بود که از همه بیشتر به دیگران فخر می فروخت .مرتب از خودش و استعداد بالایش در درس ها سخن می گفت و اینکه تمام امتحاناتش را دارد با موفقیت پشت سر می گذارد.

مدتی که گذشت فهمیدم از آن زنان ترک تحصیل کرده بوده و دارد دوره ی دبیرستانش را سپری می کند!!!!

"اعتماد به نفس"  هم چیز خوبی است ولی مدت هاست در شهر وجود من نایاب شده. اگر حتا مشابهش هم پیدا می شد مثلا" کمی  "حسادت"  یا  "چشم و هم چشمی " شاید رودخانه ی زندگیم دوباره به دریا می رسید.