می خواهم دستم را از پشت دوچرخه اش بردارم تا خودش براند!

 

نزدیک به پنج سال از آن اتفاق می گذرد. شبی که برای اولین بار در عمرم از شدت وحشت ضعف کردم وبه زور آب قند هوشیاری ام را بازیافتم.

قبل از آن صحنه های وحشتناک زیادی دیده بودم و نترسیده بودم.وقتی در سیزده سالگی تنها سوار رنجرز شدم و نصفه شب فیلم طالع نحس را دیدم نترسیدم.

در سالن تشریح دانشگاه نترسیدم.حتا وقتی در شستشوی جسد مادربزرگم کمک کردم هم ذره ای ترس به دلم راه نیافته بود  ولی آن شب:

آن شب بعد از مدت ها در یک جشن شرکت کردم.جشنی که به مناسبت تولد فرزند دوستم برگزار شده بود و جشنی بود زنانه.آقای همسر حضور نداشت و من گل پسر را که حدود سه سال داشت همراه خودم برده بودم.در تمام مدت گل پسر به همراه دو پسر هم سن و سال خود مشغول بازی بود و هر از چندگاهی سراغم می آمد بوسه ای می گرفت و دوباره به شیطنت می پرداخت.

وقتی در اواخر جشن برای بدرقه ی چند دوست نزدیک در خروجی خانه رفتم و بازگشتم دیدم که جای گل پسر در کنار دو پسربچه ی دیگر خالیست.

سراسیمه به دنبال او گوشه و کنار خانه را گشتم و با فریادی ریز و درشت سراغش را از هر کسی گرفتم ولی نبود که نبود.قلبم داشت منفجر می شد.چشمانم از داغی اشک هایی که در آستانه اش ایستاده بودند گر گرفته بود.انفکاکی بین روح و جسمم اتفاق افتاده بود که راه رفتن و حرف زدن خودم را حس نمی کردم.مرده ای بودم متحرک که به دنبال روحش می گشت.

سرگردانی ام بالاخره جهت گرفت.مانتو و روسری ام را تن کردم و از درب خانه بیرون زدم که ناگهان گل پسر را دست در دست دوستی که دقایقی پیش بدرقه اش کرده بودم یافتم.

آن دوست بعد از اینکه سوار بر ماشینش شده بود و مسافتی را تا رسیدن به اتوبان طی کرده بود کودکی را می بیند که دارد به تنهایی به سمت اتوبان می رود.لحظه ای درنگ می کند که چرا کودکی تنها؟! و بالاخره گل پسر را می شناسد ..........

گل پسر به خیال اینکه من از خانه خارج شده ام خانه را ترک کرده بود....

گل پسر را که به من تحویل دادند بغضم شکست و آن ترس لعنتی وجودم را دربرگرفت. ترسی که تا امروز نگذاشته است چشم از پسرم بردارم !

 

می گویند اگر می خواهی کسی دوچرخه سواری را یاد بگیرد باید دستت را از پشت دوچرخه اش برداری.گیرم که چند باری هم زمین افتاد ولی سرانجام تعادلش را حفظ می کند و دوچرخه سواری را می آموزد.

گل پسر من هیچ وقت دوچرخه سواری را یاد نگرفت چون با وجود اینکه دوچرخه اش دو چرخ اضافه هم در طرفین چرخ پشتی داشت هرگز نتوانستم دستم را از پشت دوچرخه اش بردارم.

و امروز برای اولین بار پس از پنج سال آن ماجرای شوم را برای آقای همسر بازگو کردم و بار سنگینی که بر دوشم گرفته بودم سبک تر شد.

حالا دیگر گل پسر به اندازه ی کافی بزرگ شده است و من باید دست از این مادر دو آتشه بودنم بردارم.

دوچرخه ی کودکی هایش دیگر زنگ زده و به دردش نمی خورد.وقتش رسیده دوچرخه ی تازه ای برایش بخرم و این بار دست از پشت دوچرخه اش بردارم تا تعادل زندگی اش را خودش به دست بگیرد.

اگر بتوانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!