اصل پنجم قانون اساسی را نقض کردم!

خودش اصرار کرد.روزهای متوالی اصرار کرد و اصرار گل پسر هم مزید بر علت شد! البته قبلا" هم از هم دور شده بودیم ولی همیشه او بود که می رفت و من می ماندم و همیشه هم این سفر ها کاری محسوب می شدند.

یازده سال و نیم از زمانی که قانون اساسی زندگی مان را نوشتیم می گذرد.

اصل هشتم هیچ وقت اجرا نشد: والتس هفتگی!

و اصل دهم را هیچ گاه از یاد نبردیم:نذر روز عاشورا!

همین ده اصل را نوشتیم و تعدادی هم ماده و تبصره به آن افزودیم تا جامع تر و پر بار تر شود.متن کامل قانون هایمان در دفتری که من دوازده سال است حمل می کنم درج شده است. و در سمت دیگر دفتر تعدادی دستور آشپزی ثبت شده است.مادرم هرگز فرصت نکرد آشپزی را به من بیاموزد.دبیرستانی که بودم سرم به درس خواندن و ورزش و سینما گرم بود و فقط برای اطلاع از زمان سرو غذا به آشپزخانه سر می زدم.بعد هم دانشجو شدم دور از خانه و ازدواج کردم بدون بازگشت به خانه! البته دفتر قطوری نیست.فقط یک دفتر چهل برگ است با بیست برگ سپید مانده!

در اصل چهارم قانون اساسی مان به صراحت نوشته شده که باید همیشه مشکلاتمان را خودمان حل کنیم.

اصل ششم دارای سه بند است که مضمون کلی همه ی آنها بر راست گویی و امانت داری تاکید دارد و در آن انجام تمام کارها تنها با رضایت کامل داشتن دو طرف امکان پذیر است.

باقی قانون ها از جمله قوانین مربوط به پیاده روی ها و صحبت های شبانه و کتاب خواندن ها و غیره به درد شما نمی خورند.

و اما اصل پنجم که هفته ی قبل نقض شد سفر رفتن را بدون یکدیگر منع می کرد!قانونی لازم الاجرا که بعد ار آن دوران شوم سربازی آقای همسر با دقت و وسواس خاص در حفظ و اجرای دقیق آن می کوشیدیم.

چه بسیار سفرهای کاری که من همراه آقای همسر و آقای همسر همراه من رنج سفر را به جان خریدیم تا از هم دور نمانیم.

اما امسال آقای همسر خیلی گرفتار بود.از چهار ماه تعطیلات تابستانی گل پسر سه ماهش تمام شده بود و هنوز آقای همسر فرصتی برای مرخصی رفتن نداشت و مرتب اصرار می کرد تا برای تجدید روحیه ی خودم و گل پسر به شهر ی که تمام خانواده ام در آن ساکنند برویم.

از روزی که صحبت از سفر پیش آمد بسیار اشک ریختم و سفر را به زمانی دیگر انداختم تا شاید فرجی حاصل شود و آقای همسر همراهیمان کند ولی نشد.

گل پسر هم که شدیدا" وابسته ی هردویمان است چه گریه ها که نکرد.اشکی می ریخت که دل سنگ به حالش آب می شد ولی این بار آقای همسر پایش را در یک کفش کرده بود که نمی تواند بیاید!

آخرش دل را به دریا زدم و بلیط گرفتم.

و اصل پنجم قانون اساسی که نزدیک به دوازده سال محفوظ مانده بود شکسته شد .