فقط دو هفته به وبلاگم سر نزدم و حالا که آمدم متوجه شدم نام کاربری و گذرواژه را فراموش کرده ام! به همین سادگی! این روزها زندگی ام را مدیون دفترچه ی سیاه رنگ جیبی ام هستم که تمام نکات فراموش شدنی را در آن یادداشت می کنم و هر چند روز یک بار و گاهی روزی چند بار کمکم می کند!

پانزده سال قبل نحوه ی خاصی از زندگی را تجربه کردم:زندگی در میان ابرها!

روزهای اوج جوانی ام را می گویم که ذهنم پر بود از ایده و هدف.ولی اطرافم را ابر و مه غلیظی فرا گرفته بود که مانع از دیدن آینده ای می شد که انتظارم را می کشید.به هر طرف نگاه می کردم راهی برای پیمودن بود .جاده هایی که در مه ناپدید می شدند و معلوم نبود انتهایشان به کجا می رسد.

پانزده سال از آن روزهای سرگردان گذشته. و من امروز دقیقا" می دانم در کجای زمین ایستاده ام و عقربه های ساعت را که حریصانه به پیش می روند می شناسم.مزه ی زندگی را به قدر کافی چشیده ام و مزه ی مرگ را.و از هر دو گریزانم .

این روزها هوا آفتابی است.نه باران می بارد .نه خبری هست از مه و ابر!

روبرویم فقط یک جاده است که مرا به آینده ای که از آن می ترسم فرا می خواند.فقط یک جاده که راه بازگشتی ندارد.فقط یک جاده به سمت همین بودن و همین ماندن و همین مردن.

من بهترین اتفاقات زندگی ام را پشت سر گذاشته ام.من بهترین دوران کودکی را گذرانده ام .یک کودکی کامل با تجربه های منحصر به فرد.من دانشگاه رفته ام.عاشق شده ام .ازدواج کرده ام.مادر شده ام و مادری کرده ام.

و پس از این همه تجربه های شیرین    دیگر چیزی پیدا نمی شود که مرا تا سرحد لذت بردن از دنیا لبریز کند. می خواهم آن لذت های پیشین را مومیایی کنم و لذت ببرم از خاطره ی همیشه با من ماندنشان.

 

 

کوله باری دارم پر از عشق های رنگی و ترس از دست دادنشان کلافه ام می کند.

خداوندا! پدر و مادرم را همسر و فرزندم را خواهر و برادرم را و هر آنچه از عشق در دلم باقی است سلامت بدار!