سالها قبل که دانشجو بودم دکتر محمودی را دعوت کرده بودند دانشگاه و در حضورش فیلمی را که از زندگی او ساخته شده بود نمایش دادند.دکتر هم وسط فیلم هر جایی که لازم می دانست توضیح می داد که مثلا" فلان قسمت فیلم اشاره به چه موضوعی دارد !

اسم فیلم بود:" بدون دخترم هرگز"

خودش می گفت ورود این زن آمریکایی به زندگی من از ابتدا برنامه ریزی شده بوده و او در حقیقت یک عضو اف بی آی بوده که با من ازدواج کرده در حالیکه نمی دانستم!

از آنجایی که ازدواج یک امر کاملا" شخصی است نه اجباری و آن هم در کشوری مثل آمریکا نه ایران!می توان به ضعیف النفس بودن مردی که در برابر عشوه ی استکبار دوام نیاورده باور داشت.

بگذریم. داستان فیلم در مورد این مرد ایرانی و زن آمریکایی است که یک دختر دارند و بعد از اینکه به قصد سفر به ایران می آیند دکتر تصمیم می گیرد ایران بماند درحالیکه همسرش از اوضاع ایران راضی نیست و سرانجام با دخترش بصورت غیر قانونی از ایران فرار می کند.

در سکانسی از این فیلم نشان داده بود خانواده ی دکتر در جشن تولدی که برای دخترش گرفته بودند از شمع هایی به رنگ آبی استفاده کردند.دکتر می گفت آنها این نکته ی ظریف را در اینجا به کار برده اند که بگویند ما ایرانی ها حتا تفاوت رنگ مورد استفاده برای دختر و پسر را هم نمی دانیم!

خوب! راستش من در این سالها زیاد دیده ام مردمی را که لباس صورتی تن پسرهایشان کرده اند و سیسمونی دختر  را آبی یا پسر را صورتی تهیه کرده اند!گذشته از کلیپس های رنگارنگی که به سر پسربچه ای دیده ام و دختر بچه هایی که کچل بودند!

در سکانس دیگری از فیلم مردان مسلحی را نشان می دهد که به علت بدحجابی جلوی بتی (زن آمریکایی) را می گیرند و قصد دستگیرکردن او را دارند.او التماس می کند که با او کاری نداشته باشند(صحنه ای که این روزها زیاد می بینیم) و در نهایت با کوشش خواهرشوهرش که حجاب او را درست می کند رهایش می کنند! 

آیا ما داریم روی همان خطی که غربی ها برای آینده مان رسم کرده اند پیش می رویم؟همان خطی که پانزده سال قبل به اصرار نفی اش می کردیم و اکنون به اصرار اجرایش می کنیم!