پدرم می گفت : غیر ممکن است. هیچ کس نمی تواند این گونه ازدواج کند.این گونه زندگی کند و این گونه خوشبخت شود.

من و آقای همسر همکلاسی بودیم.در شهری که پانصد کیلومتر از خانه ی من و هزار کیلومتر از خانه ی او  دور بود.یک مثلث عشقی!

پدرم می گفت :غیر ممکن است.ما سه راس یک مثلثیم که هیچ گاه به هم نمی رسند.

هنوز سه سال از درسمان باقی مانده بود که نامزد شدیم.و این اولین غیر ممکنی بود که ممکن کردیم.

شش ماه بعد جشن مفصل عقدکنان در شهرخانه ی من برگزار شد.جشنی که سالنش گنجایش پنج برابر تعداد مهمانانمان را داشت.در این جشن هر دو غریب بودیم.نه هیچ یک از دوستانمان توانستند بر این فاصله غلبه کنند و نه اکثریت فامیل آقای همسر.اقوام من هم ناآشنا بودند .سالها بود ندیده بودمشان.

از تمام آن دویست نفر مهمان بیش از بیست نفر را هم نمی شناختم.یک سیاهی لشکر محض!برای دل خوش کنک پدر و مادر!

چند سال بعد که درسمان تمام شد مهاجرت کردیم به شهر آقای همسر. 

و مثلث عشقمان تبدیل به یک خط شد.خطی منحنی بین آن دو شهر!بین آن دو شهر خط هوایی نبود که مسیر مستقیم را طی کنیم.برای رسیدن به آن سرخط دو راه پر پیچ و خم وجود داشت:مسیر دو طرفه هوایی با محوریت تهران.و یا ده ساعت اتومبیل پیمایی.

و البته هر دو مسیر برای زنی که تمام خاطرات کودکی و نوجوانی و ابتدای جوانی اش را در شهر دیگری جا گذاشته است و به زودی نوزادی در آغوش می گیرد کاری بس دشوار می نمود.

به زودی آن خط منحنی هم جای خودش را به یک مثلث عشقی کوچک داد میان من  و آقای همسر و گل پسر.

و بعد با مهاجرت دوباره ی ما این مثلث کوچک در مثلث بزرگ تری محاط شد مثل همان اولی با فاصله ای دورتر از همان دو راس اول.

مثلث عشقمان دارد هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود .

و روزی نه چندان دور گل پسر هم عاشق خواهد شد و برای خودش مثلث تازه ای خواهد ساخت.