از عزیزانت که دورباشی گاه برای چیزهای ساده ای گریه ات می گیرد.چیزهایی که هیچ کس باور نمی کند بتوانندآدمی به محکمی تو را این چنین ساده  بشکنند.چندی  پیش باخواهرم تلفنی حرف می زدم و او در پاسخ چه خبرهای همیشگی گفت:مامان دیشب سرزده به خانه ام آمد.

باورتان نمی شود اگر بگویم برای همین یک کلمه ی سرزده چقدر گریه کرده ام.سالهاست در شهر دیگری زندگی می کنم قبلا" ششصد و سی کیلومتر فاصله داشتم و حالا هزار و صد کیلومتر.پس هرگز این اتفاق ساده و خوشایند برایم رخ نخواهد داد.

مادر هرگز سرزده به خانه ام نخواهد آمد.