خوشبختی کوچک ما از یک سو’ تفاهم ساده شروع شد.نزدیک به سه سال از ازدواجمان می گذشت ولی قصد بچه دار شدن نداشتیم.منتظر بودیم تا سربازی آقای همسر و طرح من تمام شود و هر دو برای گرفتن تخصص اقدام کنیم.

تا اینکه یک روز متوجه شدیم دلایلی برای نگرانی وجود دارد .شواهدی که خطر بارداری ناخواسته را نشان می داد و این شواهد تنمان را به لرزه می انداخت. چند روزی که گذشت بالاخره بر ترسمان غلبه کردیم و پا به آزمایشگاه گذاشتیم.

وقتی جواب منفی را پس از آن همه دلهره گرفتیم نفس راحتی کشیدیم.

ولی دقیقا" از آن روز بود که فهمیدیم چقدر به وجود آن کوچولو نیاز داریم.این سو’ تفاهم ساده تمام برنامه هایی که برای آینده داشتیم را دگرگون کرد.دلمان بد جوری هوایش را کرده بود و این بود که درست ده ماه بعد گل پسر را با یک دنیا آرزو برای آینده ی او در آغوش کشیدیم.

از روزی که گل پسر آمد دنیایمان کامل شد .انگار که دیگر نیازی به ادامه تحصیل و گرفتن تخصص نداشتیم.چگونه قد کشیدن و بزرگ شدن او تمام دنیای ما شد و یاد گرفتیم که از آرزوهای کوچکمان برای آسودگی گل پسر دل بکنیم.

تا امروز که هشت سال و پنج ماه از آن سو’ تفاهم ساده می گذرد من به خوبی آموخته ام که چگونه روی تمام آرزوهایم که به نحوی در خوشبختی گل پسر تداخل ایجاد می کنند خط بکشم.

و امروز اعلام می دارم به عنوان یک زن که سابقه ی هشت سال مادر بودن را در پرونده ی خود دارد حاضرم از تمام خواسته های خودم به نفع گل پسر دست بکشم .