خدا همیشه بهترینها را سر راه ما می گذارد.تقصیر او نیست که ما بی اعتنا از کنار بهترین شانس زندگیمان می گذریم و یا قبل از رسیدن به خانه ی اصلی عجولانه تصمیم می گیریم که راه دیگری را امتحان کنیم.

خدا همیشه بهترینها را سر راه ما می گذارد اما شک و دودلی در دلمان می اندازد تا او را ببینیم , شک کنیم به زندگی , شک کنیم به آینده , شک کنیم به همه چیز.

بنشینیم و دعا کنیم و خدا را از ته دل صدا کنیم . ببینیم که چقدر کوچکیم ما

بفهمیم که چقدر محتاجیم ما , بدانیم که خدایی در همین نزدیکی هست که می خواهد صدایش کنیم,که اگر صدایش هم نکنیم او همان بهترین را از سر راهمان بر نمی دارد.بهترین آینده هنوز هم همانجا ایستاده است,کسی که خدا را دوست خود می داند آنقدر آرامش می گیرد که آن بهترین را می بیند و کسی که به خدا اعتماد ندارد , به خودش ,به راهش و به تمام بهترینها نیز اعتماد ندارد.

کمی که به پشت سرم نگاه میکنم خنده ام می گیرد که برای چه چیزهای کوچکی خدا را صدا کرده ام, هر جای زندگی که احتمال سقوطی هر چند کوچک و احتمال عدم صعودی هر چند نا چیز.

خدایی که من می شناسم بسیار مهربان است,بسیار نزدیک است.برای صحبت کردن با او نه به آداب خاصی نیاز دارم,نه به جای خاصی و نه لازم است کسی را واسطه بگیرم تا به حرف هایم گوش دهد.

خدای من هر روز صبح با من از خواب بیدار می شود,با من از خانه بیرون می آید,با من سفر می کند,با من می بیند,با من می شنود,با من می خندد و با من گریه می کند. من هرگز خدایم را در جا نماز اتاقم جا نمی گذارم.

خدای من مرا دوست دارد.وقتی که می خندم خوشحال می شود.وقتی که با عشق به آفریده هایش می نگرم لذت می برد.وقتی کار بدی انجام می دهم چشمهایش را می بندد تا خجالت نکشم.وقتی کار خوبی انجام بدهم دست به سینه می ایستد و چپ چپ نگاهم می کند و می گوید:خب!که چی!؟وظیفه ات را خوب انجام دادی,منتظر پاداش فوری نباش!

خدای من کسی را نمی زند.خدای من آتش را برای گرم کردن دلم آفریده است نه برای سوزاندن دستم.

خدای من آفریدگار و پروردگار من است.او به من چشم دوخته است تا به کمال برسم به همان سرسختی که من چشم در راه کودکم می سپارم.

خدای من مهربان مادریست که دامن سرسبزش را زیر قدمهایم گسترده است و مشتاقانه هر لحظه مرا می پاید تا بزرگ شوم و رو سفیدش کنم از این آفرینش شگفت انگیز.