بچه که بودم یکی از بزرگترین دغدغه ها و مشکلات زندگی ام این بود که مادر دوستانم را بشناسم .منظورم از شناختن این است که قیافه ی آنها را بتوانم در ذهنم نگه دارم تا بار دیگر که با آن ها روبرو می شوم سلام کردن و احترام را از قلم نیندازم.نمی دانم چرا ولی هنوز هم با این مشکل بزرگ دست به گریبان هستم که چهره ی خانم ها در خاطرم ثبت نمی شود.

با شناسایی چهره ی آقایان مشکل چندانی ندارم چون به هر حال همیشه یک تیپ لباس می پوشند و مدل موهایشان زیاد عوض نمی شود ولی امان از خانم ها.و چه بسیار کسانی که در طول زندگی ام از اینکه نشناختمشان از من رنجیده اند وحتا به تصور اینکه خودم را به نشناختن می زنم از من روگردان شده اند.

ماهی که در آب زندگی می کند تمام ذره های آب را می فهمد .در آب نفس می کشد و زندگی می کند ولی نمی داند این آبی که هر روز در آبشش خود فرو می برد آب دریاچه دریا اقیانوس و یا برکه ای کوچک است.

باید از آب بیرون بیاید هرچند نفسش می گیرد و از بالا نگاهی به آنچه در آن زندگی می کرده بیندازد.نه اینکه مثل من خودش را به دست جریان روان آب زندگی بسپارد .

تا کنون این چنین به کل زندگی خود نگریسته اید ؟این چنین از بالا؟ شاید این آبی که تمام دنیای شماست برکه ای بی نام در زمینی بی نشان باشد.