مردان سرزمین من گویا همگی پیر شده اند و جوان مردی دیگر واژه ای است غریب که تنها در کتاب های ایران باستان نشانی از آن را می توان یافت.

و کودکان این بی گناهان ابدی تاریخ  در  کوچه های بی رحم هر شهر و دیار به دنبال این گمشده چشم های گستاخ رهگذران را جستجو می کنند.

کودکم خودت را خسته نکن!پهلوانان همه مرده اند. هر آنچه در کتاب های مدرسه ات می خوانی نشانی دور از کسانی دارد که زمانی فقط نام ایران را در پیشینه ی خود داشتند و زبانشان پارسی  بدون حضور پررنگ وحشی های هر جزیره و شبه جزیره ای بود. 

مردان سرزمین من عجوزه های پیری را شبیهند که از فرط بدبختی هر انسان رهگذری را با ناسزا بدرقه می کنند و از فرط گرسنگی گوشت یکدیگر را با بهانه یا بدون آن می درند.

مردان سرزمین من نادانند.آنان به اندازه ی تمام دانسته های خویش نادانند. آنهایی که دانسته های کمتری دارند نادانی شان کوچه بازاری است و آنها که بیشتر می دانند نادانی شان را با جملاتی کتابی فریاد می زنند و چه بسیار نادان ترند این گروه دوم چرا که آنچه را باید می آموختند اشتباه آموخته اند.

مردان سرزمین من وقتی راه می روند هیچ کس نباید سر راهشان قرار بگیرد و اگر کسی جر’ات این اهانت بزرگ را به خود بدهد جواب دندان شکنی به او خواهند داد.آنها هرگز راه خود را برای احترام به هیچ موجودی کج نمی کنند مگر زمانی که غذای چربی انتظارشان را بکشد.

مردان سرزمین من اگر از کسی نترسند به او احترام نمی کنند و اگر کسی به آنها احترام کند ضعیف می شمارندش و یا ضعیفه!

آنها هرگز از حق خود نمی گذرند حتا اگر بهای آن تنها یک دقیقه انتظار باشد.برای آنها عبور از چراغ قرمز سر چهارراه حقی است که پلیس های سنگ دل از آنها می گیرند.

مردان سرزمین من همیشه حق دارند.آنها هزار و چهارصدسال است که حق خود را با زور از زمین و زمان می گیرند.آنها فقط حق خود را می خواهند.مهم نیست که حیثیتشان از دست برود یا سرمایه ی ملی شان یا حتا سلامتی شان.

مهم این است که آنها باید حقشان را بگیرند هر چند ناحق باشد.

عنوان مطلب را هر طور که دلتان می خواهد بخوانید:

جوان مرد با فتحه ی روی میم 

یا

جوان مرد با ضمه ی روی میم