کتاب آس و پاس ها اثر جورج اورول را می خواندم.دیشب به آن قسمت رسیدم که در مورد کار کردن در آشپزخانه ی هتل لوکسی در پاریس صحبت می کرد.می گویند در چهل و هفت سالگی به علت بیماری سل مرده ولی من معتقدم به دست صنف هتل داران به قتل رسیده باشد!؟

او می نویسد که ما در رستوران برای صرفه جویی در وقت از نظافت صرف نظر می کردیم.آشپز فرانسوی توی سوپ تف می انداخت.وقتی یک تکه گوشت کبابی را پیش سرآشپز می برند برای بازرسی از چنگال استفاده نمی کند بلکه با انگشتی  که بارها لیسیده است گوشت را امتحان کرده و سر جایش پرتاب می کند.پیش خدمت انگشت چربش را در آبگوشت می زند و می چشد.و اگر بین راه استیک از دستش زمین بیفتد آنرا برداشته تمیز کرده و در بشقاب می گذارد چون به هرحال باید آن را به شما تحویل بدهد!او می گوید هر چه بیش تر پول بدهید بیشتر عرق و آب دهان نوش جان می کنید.

حالا فکرش را بکنید که درست شب قبل من استیک گران قیمتی را در هتل پنج ستاره خورده بودم و چقدر هم با لذت!

آقای همسر در دوران سربازی همیشه گرسنه و تشنه به خانه می آمد بطوریکه حتا حاضر نبود چایی که سرباز برایش می آورد را بخورد(با این پیش زمینه که شنیده بود گاهی سرباز های آبدارخانه به تلافی حقارت هایشان ادرار صبح گاهی را به چای می افزایند!).بالاخره یک روز برایم تعریف کرد:

اتاق کارم در طبقه ی دوم  پنجره ای در پشت داشت که به محوطه ی دستشویی ها باز می شد.جایی که چندین توالت و در بخش بیرونی چند روشویی در یک محوطه ی باز قرار گرفته بود.معمولا" از شر مگس ها پنجره را باز نمی کردم تا این که یک روز برق رفته بود و از شدت گرما هجوم مگس ها را نادیده گرفتم.سربازی را دیدم که برای شستن دیگ بزرگ غذا با شلنگ آب و اسکاچ در این محوطه ی دستشویی ها به شدت مشغول بود ولی تلاشش برای زدودن آثار ته دیگ سوخته بی فایده می نمود.سرباز از کلنجار رفتن با دیگ خسته شده بود که ناگهان فکر خوبی به سرش زد:اطرافش را به دقت پایید و چون مطمئن شد کسی او را نمی بیند(به غیر از من که از بالا زیر نظرش داشتم و او نمی دانست)برس بزرگ مخصوص شستن توالت را برداشت و با خیال راحت دیگ را سابید و تمیز کردو برق انداخت.کاملا" تمیز.