مرد نگاهی به ترازوی کنار خیابان انداخت و پرسید:ترازوت درسته؟

-بله آقا.

_هشتادو پنج کیلو؟! امکان نداره.همین هفته ی قبل هشتاد و دو کیلو بودم.ترازوت خرابه بچه!

مرد یک صد تومانی جلوی پسر انداخت و با عصبانیت دور شد.پسر پول را برداشت و کناره های چروک خورده اش را صاف کرد و لای دفترش کنار چند اسکناس دیگر گذاشت.چشم هایش را که از فرط خستگی به پایین آویزان شده بود به دفترش دوخت.ورق زد تا به صفحه ی آخر رسید.مشقش هنوز تمام نشده بود.کتاب فارسی را که کمی آن طرف تر باز بود نگاه کرد و با انگشت روی خطوط درس خط به خط پایین آمد.سرانجام خط مورد نظرش را یافت و شروع به نوشتن مشق کرد.

صفحه ی آخر دفترش بود سعی می کرد هر چه می تواند ریزتر بنویسد.هر وقت کلمه ای را بزرگ می نوشت زود آن را با پاک کن ته مدادش که دیگر خیلی به نوک مداد نزدیک شده بود پاک می کرد و دوباره آن کلمه را ریزتر می نوشت.

دوباره برایش مشتری آمده بود.سرش را از روی دفتر مشق بلند کرد و گفت :صد تومان می شود آقا!

مرد که رفت دوباره مدادش را به دست گرفت.نوک مداد گرد شده بود و کلمات را درشت تر می نوشت.نمی دانست اگر مدادش را بتراشد تا نوک آن تیزتر شود چقدر کوتاه تر خواهد شد!

با احتیاط شروع به تراشیدن مداد کرد.بعد از یک دور تراشیدن مداد را بیرون آورد و نگاه کرد:نه!هنوز نوکش تیز نشده بود. یک دور دیگر هم تراشید و با اینکه هنوز خیلی تیز نشده بود به نظرش کافی آمد پس شروع کرد به نوشتن.

هر طوری بود تمام مشق را در همان صفحه ی آخر دفترش جا داد و خیالش راحت شد.

خانمی به زور پسرش را روی ترازو می فرستاد:برو عزیزم ببینم یک وقت لاغر  نشده باشی!.......خدا را شکر . وزنت خوبه عزیزم.......

خانم مدتی در کیفش گشت:فقط دو هزار تومانی دارم پسر جان.داری باقی اش را پس بدهی؟

پسرک اسکناس های لای دفتر را در آورد و شمرد و سکه ی درون جامدادی اش را هم به آن اضافه کرد:هزار و هشتصد تومان دارم.

-خیلی خوب .اشکالی ندارد.

پسرک آن همه اسکناس را با یک اسکناس دو هزار تومانی عوض کرد. به دقت نگاهش کرد و چند بار زیر و روی آن را ورانداز کرد.مدادش را برداشت و روی اسکناس نوشت:تمام درآمد یک روز من.

 

دلش نمی آمد اسکناس را لای دفتر بگذارد.همین طور آن را در دست گرفته بود و نگاهش می کرد.سرانجام تصمیم خودش را گرفت.دفتر و کتابش را جمع کرد و در کیف کهنه اش گذاشت.ترازو را در یک پلاستیک گذاشت و به زور در کیفش جا داد.مسافتی را دوید تا به مغازه ی نوشت افزار فروشی رسید.

چند لحظه ایستاد تا نفسش جا بیاید و بعد وارد شد.تمام در و دیوار و ویترین های مغازه را نگاه می کرد انگار به یک موزه ی دیدنی آمده با عشق و علاقه به دفتر ها و خط کش و مداد و خودکار و همه چیز نگاه می کرد و سیر نمی شد.

در دنیای خودش غوطه ور بود که صدای فروشنده او را به دنیای بی رحم باز گرداند:پسر جان بالاخره می خواهی چیزی بخری یا نه؟

دفتری که پسرک انتخاب کرده بود جلد زیبایی داشت.عکس مرد عنکبوتی.

وفنر های زیبای قرمز رنگی رابط ورق های دفتر بود.

پسرک اسکناس دو هزار تومانی را که هنوز در دست داشت به فروشنده داد.

ولی قیمت دفتر بیش از این بود.پسرک ساکت و غمگین به فروشنده چشم دوخته بود ولی فایده ای نداشت.

فروشنده دفتر دیگری برایش آورد که جلد ساده ی قهوه ای رنگی داشت و خبری از آن فنرهای اسرار آمیز نبود.

فروشنده دویست تومان باقی پولش را هم به او برگرداند.وقتی داشت از مغازه بیرون می رفت مکثی کرد و پرسید:قیمت این مدادها چقدر است؟

-پانصد تومان.

_ممنون آقا. فردا می آیم و مداد می خرم.

از مغازه بیرون دوید و به سمت خانه رفت.از خوشحالی بالا و پایین می پرید و بخشی از مسیر را لی لی کنان رفت.

پدر نگران و عصبانی جلوی در خانه انتظارش را می کشید.لحظه ای بعد از درد گوش فریاد می کشید. همان گوشی که در دست پدر پیچانده شده بود و به سمت بلندای قد پدر کشیده می شد.دویست تومان پولی که به خانه آورده بود  برای خرید تریاک پدر کافی نبود.

وقتی در انباری تاریک تنها شد و مطمئن شد که پدر پس از قفل کردن در از آنجا دور شده است دفتر نو را از کیفش بیرون آورد و در آغوش کشید.

او دیگر به شام هم فکر نمی کرد.آرام و بی صدا سرش را روی دفتر جدیدش گذاشت و همچون نوزادی در آغوش مادر به خواب رفت......