اولین کتابی که از پائولو کوییلو خواندم کتاب "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" بود.از این کتاب خوشم آمد هر چند با اعتقادات و باور های ما بسیار فرق داشت .

بعد از آن "کیمیاگر " را خواندم.کتابی که پائولو را معروف کرد.آن روزها در هر گوشه و کناری چشم می انداختی نام این کتاب به چشمت می خورد.در دانشگاه جلسات نقد این کتاب تشکیل می شد و همه درباره ی این شاهکار حرف می زدند.

کتابی که به علت بیشترین کتاب ترجمه شده به زبانهای دیگر دنیا رکورد دار گینس شده است.(65میلیون نسخه در150 کشور دنیا)

و ما در سال 1387 برای بیستمین سال انتشارش جشن گرفتیم و ویژه نامه های رمز گشایی منتشر کردیم بدون این که بدانیم پائولو   کیمیاگر را از خودمان گرفته است!

ده سال پیش این کتاب را خواندم :"داستان یک چوپان اسپانیایی به نام سانتیاگو که خواب می بیند گنجی در اهرام مصر خواهد یافت و رنج این سفر را بر خود هموار می کند و سرانجام وقتی در مصر چیزی نمی یابد و به دست مصریان اسیر می شود و داستانش را می گوید مورد تمسخر قرار می گیرد چرا که آن مردمصری نیز بارها خواب دیده بود در اسپانیا جایی که چوپانان به استراحت می پردازند گنجی خواهد یافت ولی هرگز به دنبال رویای خود نرفته بود!سانتیاگو به اسپانیا برمی گردد و گنج را در همان اقامتگاه همیشگی اش می یابد."

مولوی را می شناسید؟ تا کنون نام مثنوی معنوی به گوشتان خورده است؟

خوب معلوم است دیگر.بارها در مدرسه حفظ کردیم و امتحان دادیم:"جلال الدین محمد مولوی در قرن هفتم می زیست.مثنوی معنوی را او نوشته است."

من هم مثل شما فقط همین را می دانستم چرا که در مدرسه چیزی بیش از این به ما نیاموخته بودند.

چندی قبل کتاب قصه های شیرین معنوی را برای گل پسر خریدم.وقتی داستان " اسرار گنج پنهان " را برای گل پسر می خواندم شوکه شدم:

"داستان جوانی به نام عارف که در کرمان زندگی می کرد و پس از مرگ پدر ثروتمندش تمام ثروت او را به باد داد و فقط زمین و خانه ای خراب برایش باقی ماند تا اینکه شبی  در اوج نا امیدی خواب دید

خواب دید او هاتفی گفت  او شنید

که غنای تو به مصر آید پدید

در فلان موضع یکی گنجی است زفت

در پی آن بایدت تا مصر رفت

عارف وقتی که خسته و بی پول به مصر رسید نمی دانست بعد از غروب در شهر راه رفتن جرم است و او را به گمان دزدی دستگیر کردند.وقتی حاکم مصر داستان عارف راشنید خندید و گفت :تو احمقی.من بارها خواب دیده ام در سرزمین تو گنجی پنهان است ولی این قدر احمق نیستم که برای یافتن گنج به آنجا بروم.

در فلان سوی و فلان کویی دفین

بود آن خود نام کوی آن حزین

هست در خانه ی فلانی رو به جو

نام خانه    نام او گفت آن عدو

******

خانه آمد گنج را او بازیافت

کارش از لطف خدایی ساز یافت."

دیگر من حرفی برای گفتن ندارم..............................