بسیار می ترسم از آن روزی که دیگر قهرمان زندگی کودکم نباشم.

اگر نیم نگاهی به زندگی آنها یی که کودکی خردسال دارند بیندازید میبینید که تمام پدر و مادر ها قهرمان های بدون جانشین زندگی کودک هستند هر چند که شما به چشم حقارت نگاهشان کنید, هر چند که از بسیاری از دانستنی های دنیا بی خبر باشند و هر چند زندگی ساده و دور از تمدنی داشته باشند.

کودک که بزرگ تر می شود با ورود به مدرسه اولین جرقه های تعویض قهرمان زندگی در ذهنش پدید می آیند درست همان موقع که می بیند روش آموزش الفبای شما با آموزگارش متفاوت است به تو خواهد گفت که آموزگار من درست می گوید و تو نمی دانی !

هر چند که خودت استاد دانشگاه باشی جلوی همچین کودکی کم می آوری!

خدا نکند که یک روز پرسشی داشته باشد و تو جوابش را ندانی.

فکرش را بکن هر بار که پاسخی برای پرسش او نیابی چند درصد از قهرمانی تو کاسته می شود و هر بار که دانش جدیدی بیا موزد و تو نیاموخته باشی تا چه حد اعتبارت را بعنوان قهرمان کودکت از دست خواهی داد.

خوب یادم هست روزگاری را که رایانه به خانه ها راه یافت و قهرمانان زندگی من از این دانش جدید بهره ای نبرده بودند .آن روزها تعویض قهرمان به کندی رخ می داد  چرا که پیشرفت دانش روز سیر آهسته تری داشت ولی این روزها اگر کمی دیر بجنبی دیگر فرصت جبران نخواهی داشت وقتی که هر روز دانشی جدید سر از بته ای تازه بر می آورد.

گل پسر تازه می خواهد به کلاس دوم قدم بگذارد در حالیکه من نوزده سال بیش تر از او درس خوانده ام , پس چرا می ترسم؟

هر روز کلاس جدیدی نام نویسی اش می کنم و بعد از ترس اینکه از او جا نمانم خودم هم به فراگیری آن علم رو می آورم مثل همین شطرنج .

آن همه چیزی که فکر می کردم از شطرنج می دانم در همان دو ترم اول خلاصه می شد و حال آنکه تا استاد شدن چهل و هشت ترم راه مانده است.

حالا گل پسر را که به کلاس شطرنج می برم خودم هم گوش می ایستم و کتاب های او را می خوانم تا مبادا عقب بیفتم از او.

می ترسم از اینکه روزی دیگر قهرمان زندگی کودکم نباشم....