گاهی آدم بزرگ ترین درس های زندگی اش را از کودکش می آموزد،همان کودکی که سررشته ی همه ی خوبی هاست.

وقتی در ادامه ی سریال دعواهای مادر و پسری مان پیاز داغ گیر دادن به گل پسر را زیاد کردم و اشکش را درآوردم(تقصیر من نبود ، به خاطر pms لعنتی بود)فورا"به قصد جبران و خنداندن گل پسر برایش جوک تعریف کردم.مدتی است کلیپی در تلویزیون پخش می شود که قسمت آخر این جوک قدیمی را شامل می شود و من در آن لحظه فقط همین جوک را به یاد داشتم:خرگوش هر روز می رفت در مغازه و می گفت هویج دارید؟ ولی آنجا مغازه ی میوه فروشی نبود و هر چه مغازه دار برای خرگوش توضیح می داد حرف به گوش خرگوش نمی رفت و فردا دوباره می آمد و می گفت :هویج دارید؟

بالاخره مغازه دار عصبانی شد و خرگوش را زد و دندانهای خرگوش شکست.فردای آن روز دوباره خرگوش آمد و پرسید:آب هویج دارید؟

جوک را که تعریف کردم اشک گل پسر که تا حالا قطره قطره می آمد مثل ابر بهار شرشر باریدن گرفت.

هرگز تصور نمی کردم چنین جوک ساده ای تاثیر منفی بر روحیه ی ظریف یک کودک بگذارد.تا ساعت ها بعد فکر گل پسر درگیر این اتفاق بود و  تجزیه تحلیلش می کرد.

آخرین حرف گل پسر این بود: چرا مغازه دار نرفت مقداری هویج  برای  خرگوش بیچاره به مغازه اش بیاورد؟

 

پسرم تو آخر مهربانی و مهر و عطوفتی. پسرم تو دارای زیباترین نگاه  یک انسان به جهان پیرامونش هستی.پسرم بدون شک خدا وند همچون تویی را اشرف مخلوقات خودش خوانده است.

و همچون منی که به کنایه بهشت را زیر پایم به تصویر کشیده اند در برابر مهربانی تو بدجوری کم می آورم.

مرا به شاگردی کلاس مهر ومحبتت بپذیر ای استاد معرفت.