اوایل ناراحت می شدم ولی حالا دیگر اصلا" برایم اهمیتی ندارد که نوشته هایم را کسی نمی خواند .

 

 

کوتاه می نویسم .همیشه فکرهایم را همین گونه بسته بندی می کنم و هر بسته ی فکری را در قفسه ی مربوط به خود می گذارم تا دسترسی ام به آن آسان باشد. بدین گونه است که می توانم با کشیدن هر دردی تمام دردهای مشابه را از سالیان دور تاکنون یکجا حس کنم و با پدید آمدن هر آرزویی تمام آرزوهای رسیده و نرسیده ام را با هم بخواهم.

تنها یک مطلب هست که بعد از هفت سال هنوز دسته بندی اش نکرده ام . نه می توانم کوچکش کنم و نه می توانم بسته بندی اش کنم و نه می شود در یک دسته ی مشابه جایش داد. چیزی که هم درد است و هم آرزو و هم علت .

مطلبی که از چپ و راست و وسط ذهنم مثل یک گیاه هرز سر برمی آورد و نمی گذارد فراموشش کنم.

وقتی که تنها تکیه گاه زندگی ام او را نخواست من چه می توانستم بکنم؟

حکم من این است که هر روز و شب و گاه و بی گاه به دردانه ای که از وجودم دورش ساختم فکر کنم. او در فکرم قد می کشد و بزرگ می شود. مدرسه می رود . من در فکرم برایش لباس می خرم و در کلاس های مختلف ورزشی و هنری اسمش را می نویسم در حالیکه حتی نمی دانم دختر بود یا پسر.

ولی دوستش داشتم و تا ابد دوستش دارم کسی را که بی رحمانه از وجودم دورش ساختم و دیگر هیچ کس هیچ کس هیچ کس جایش را پر نخواهد کرد.

شاید الان دارد در اتاق بغلی بدون اجازه با اسباب بازی های برادرش بازی می کند و من نمی دانم...