اگر ترانه ی دیدی داری سینا حجازی را نشنیده اید ابتدا بشنوید بعد بقیه مطلب را بخوانید.

.

.

.

به نظر شما کسی که یک منزل سیصد میلیونی دارد و ماهیانه سیصد هزار تومان درآمد پولدارتر است یا کسی که برای سکونت در همان خانه ی سیصد میلیونی که مال خودش نیست ماهیانه دو میلیون می پردازد و درآمدش شش میلیون درماه است؟؟

معادله ی سختی شد نه؟

 

هر وقت این آهنگ را گوش می کنم بی اختیار این گونه تناقضات در ذهنم شکل می گیرند.از همانجایی که می گوید :" شما وان داشتین ما نداشتیم! ما وام داشتیم شما نداشتین!"

تناقض از همان کلمه ی "وان" شروع می شود که سال های سال در کودکی ام آن  را داشتیم و اجازه ی استفاده از آن را نه! و چرا؟ خوب! برای اینکه پدر دو انباری بزرگ خانه را انباشته کرده بود از وسایلی که تکلیفشان معلوم نبود و مادر حمام دوم خانه را که وان داشت به جای انباری استفاده می کرد. به همین راحتی با خودخواهی های خودشان روی اشتیاق کودکانه ی ما برای آب بازی خط قرمز کشیده بودند!

حالا می رسیم به کلمه ی بعدی :"وام". با وام گرفتن از چند جا خانه ای می خری که نمی تواند آرزوی کودکت را برای داشتن "وان" به واقعیت تبدیل کند یعنی حمامش به اندازه ای جا ندارد که جکوزی در آن بگذاری.

 

"ما جنگیدیم و باختیم ! شما نجنگیدین و بردین!"

تمام هشت سال جنگ را در اهواز زندگی کردیم.به استثنای چند ماهی در ابتدای جنگ که عراقی ها نزدیک اهواز رسیده بودند و یک ماه در اواسط جنگ که صدام اعلام کرده بود اهواز را با خاک یکسان خواهد کرد. ولی پدرم حتی همان موقع هم خانه را ترک نکرد.کارش خیلی حساس و مهم بود. اگر او نبود ارتباط رادیویی رزمندگان با یکدیگر حفظ نمی شد. بارها برای تعمیر بی سیم ها به سمت خط مقدم رفت . همانجایی که زیر دید مستقیم عراقی ها بود و چپ و راست ماشینشان را به توپ می بستند تا عبور شان سخت تر شود. در حالیکه ما هم در خانه ی امنی نبودیم. هواپیماهای عراقی کمتر از بیست سی تا حمله نمی کردند به شهر . چقدر دیوار صوتی شکاندند و چقدر محله های نزدیکمان را بمباران کردند و آخ نگفتیم. چقدر ترکش های داغ از حیاط خانه جمع کردیم!

اما پدرم خدا را شکر آسیبی ندید و هرگز به دنبال تهیه ی مدارکی در جهت استفاده از امکانات خاص نبود. 

همان روزها بود که پسر نگهبان محله مان که سواد درست حسابی هم نداشت رییس حراست آن اداره ای شد که خواهرم را بابت پاسخ نادرست به پرسشی عجیب استخدام نکردند:" اگر در وضو بعد از شستن صورت قطره ای آب از دستت روی پیشانی بچکد حکمش چیست؟"

 

" خواب من شبا مداد سیاه.خواب تو مداد رنگی بود."

بچه که بودم نقاشی ام خوب بود و علاقه ی زیادی به سیاه قلم داشتم و اکثر نقاشی هایم را با مداد کنته می کشیدم. چند بار هم به کلاس های طراحی رفتم همان موقع که هم کلاسی هایم می رفتند روی بوم نقاشی رنگ و روغن می کشیدند.

یادم نمی آید خودم علاقه ای به رنگ نداشتم یا برای اینکه هزینه ای به خانواده ام تحمیل نکنم جلوی علاقه ام را می گرفتم؟

ولی خوب می دانم از وقتی گل پسر را به دنیا آورده ام تا کنون مرتب به بهانه ی او رنگ می خرم. مداد رنگی و پاستیل و آبرنگ و گواش و رنگ انگشتی و...

چقدر دلم می خواهد از نو شروع کنم و این بار نقاشی هایم با رنگ جان بگیرند.

نمی دانم آیا خودم علاقه ای به رنگ نداشته ام؟