دارم بستنی می خورم و این یعنی امروز حالم خوب است.

یعنی که دیگر از امروز کمتر غصه می خورم و کمتر می دوم.

 

از  آغاز سال جدید تاکنون نفس راحت نکشیده بودم.از آغاز سال جدید  تمام فکرم به تابستان گل پسر بود و تعطیلاتی که دست کم چهار ماه طول می کشد درحالیکه تنهاگذاشتنش در خانه مقدور نیست و تصمیم من برای رها کردن کارم بعلت پذیرش درخواست حقوقی ام از رییس کلینیک منتفی شده بود .

یاد آن روزها به خیر که کودک برای خودش مهدکودکی داشت و مادر به راحتی به کارش می رسید.سنین ابتدای دبستان بحران بزرگی برای مادران شاغل است.مادری که نمی تواند تابستان را درخانه بگذراند و کودکی که نه آنقدر بزرگ شده که تنها بماند و آنقدر کوچک است که نیاز به پرستار داشته باشد.

لیست مکان هایی که بنده در چند هفته ی گذشته به آنجا مراجعه کرده و برای پر کردن اوقات صبح گل پسر پرس و جو کرده ام شامل چهار آموزشگاه موسیقی،سه استخر شنا،هفت آموزشگاه زبان ،دو مرکز آموزش رباتیک،چهار آموزشگاه نقاشی،کانون پرورش فکری کودکان و چند فرهنگسرا بوده اند.

ولی هیچ کدام هیچ کلاس آموزشی صبحگاهی نداشته و تشکیل چنین کلاس هایی را در ماه های بعد وعده داده اند.

می دانم که مشکل من مشکل بسیاری از مادران شاغل است ولی نه در شهر غریب بدون هیچ دوست و آشنا و فامیل و غیره.

نزدیک به دو هفته از تعطیلی مدرسه گل پسر می گذرد و این مدت پر استرس ترین روزهای عمر من بوده اند .راستی چاره ی کار چیست؟ مادران دیگر برای فرزند هشت نه ساله شان پرستار می گیرند یا در خانه تنهایشان می گذارند؟

و اما گل پسر حاضر به قبول پرستار نشد!به گمانم غرورش اجازه نمی دهد کسی را به عنوان پرستار در کنار خودش بپذیرد و با خواهش از من خواسته که او را با خودم سرکار ببرم و این یعنی من اتاق خودم را در اختیار گل پسر گذاشته و خودم در سالن پذیرش به ویزیت بیماران پرداخته ام!به هر حال سلامتی او را که نمی توانستم به خطر بیندازم.

 

 

امروز  توانستم گل پسر را در مدرسه ی جدید ثبت نام کنم.مدرسه ای که پنجاه درصد مانع ثبت نامی اش را تحصیلات پدر و مادر برداشت و پنجاه درصد مابقی را هم با پول حل کردیم.آنقدر هول کرده بودم که شهریه ی مدرسه را نزدیک به دو برابر مقدار واقعی اش واریز کردم! و این علاوه بر پولی است که به نام کمک مردمی! و معادل زیرمیزی  پزشکان! به حساب مدرسه واریز کردیم.

مهم نیست. مهم این است که مدرسه ی جدید کلاس های آمادگی برای ورود به پایه ی بالاتر در مدرسه تدارک دیده است که هر روز صبح از هشت تا دوازده برگزار می شود و تا پایان خرداد ادامه دارد و این یعنی من از فردا گل پسر را می برم مدرسه و تا یک ماه لازم نیست دنبال کلاس موسیقی و ورزش و زبان و... صبح گاهی بگردم.

بستنی ماگنوم را با لذت تمام می خورم تا سروتونین مغزم به حد اعلای خود برسد.

زندگی با آدم چه بازی هایی می کند:اینکه فرزندت بستنی اش را با نگرانی از رفتن به مدرسه در تابستان قورت بدهد و تو بستنی ات را با لذت از اینکه چند هفته ای را لازم نیست نگران نگهداری اش باشی.