این روزها دلم نمی خواهد با کسی حرف بزنم.خیلی کم به مادرم زنگ می زنم و خیلی هم کمتر به مادر شوهر.

دلم از این دنیا گرفته.دنیایی که انسان تولید می کند ولی انسان نمی سازد!

گل پسر دارد بزرگ می شود و غصه هایم برای ورودش به دنیایی که پر از نامردمان است بیشتر و بیشتر. ای کاش می توانستم همیشه و همه جا کنارش باشم و از او مراقبت کنم ولی نمی شود.چه بخواهم و چه نخواهم او هم باید مثل من و ما و شما در اجتماع زندگی کند و برای اینکه بتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد نیازمند آموزش های عملی است.

از مدتی پیش سعی کرده ام برخی از کارها را به او بسپارم تا انجام دهد و یاد بگیرد و من در حالی که از دور نگاهش می کنم تا اشکالاتش را رفع و رجوع کنم و روش های درست زندگی را به او بیاموزم می بینم که اطرافم پر شده است از آدم هایی که هیچ کدام روش های زندگی را نیاموخته اند . آدم هایی که با بربریت فاصله ی کمی دارند و اثری از آن تمدن دوهزار و پانصد ساله در آنها پیدا نیست.

چندی پیش گل پسر را برای تهیه ی نان باگت فرستادم و از دور تماشا کردم که مردم چگونه کودکی را که در کمال ادب و احترام در صف ایستاده است کنار می زنند تا خودشان دقیقه ای زودتر نان بخرند و فروشنده هم توجهی به یک پسر که می خواهد مرد شود نشان نمی دهد.

روز دیگر او برای خریدن بستنی رفت و فروشنده که محو تماشای زن لوند خریدار در مغازه اش بود باز هم به صداهای ظریف و مودبانه ی کودکی که می گوید " آقا" توجه نکرد.

 

قانون جنگل در اینجا حکمفرماست: ضعیف تر ها باید بروند و قوی تر ها جایشان را بگیرند.

راه دیگری هم وجود دارد: ضعیف تر ها باید قوی بشوند و برای قوی شدن باید روی اصولی که آموخته اند پا بگذارند.ساده تر بگویم باید روش های نادرست را بیاموزند تا از شدت آسیبی که از جامعه می بینند کم شود.

و اما اکثر مردم راه سومی را برمی گزینند: فرار می کنند از جنگل. و می روند در شهرهای متمدن غرب . جایی که یک مادر دیگر مجبور نباشد به ازای آموزش هر کار درست به کودکش یک راه نادرست را هم به او بیاموزد .

روش چهارم مخصوص آدم هایی است مثل من که نه می توانند از جنگل بگریزند و نه می توانند بر اصول اخلاقی شان پا بگذارند و نه طاقت دارند خرد شدن جگرگوشه شان را ببینند.آدم هایی مثل من که این روزها کمتر حرف می زنند و بیشتر فکر می کنند.آدم هایی که روش مبارزه شان در جنگل ,عوض کردن هر روزه ی زندگی خودشان است.عوض کردن محل خرید,عوض کردن محل سکونت, عوض کردن راه عبور و مرور,عوض کردن محل کار , عوض کردن مدرسه ی کودک.

بالاخره در این جنگل نا امن هم می توان جای امن پیدا کرد.پناهگاهی یافت که آدم هایی که فقط انسان تولید نمی کنند بلکه انسان می سازند زندگی کنند.

آیا کسی راه دیگری می شناسد؟