گاهی اوقات زنانی را می بینم که تحسین برانگیزند. نه اینکه به مقامات بالای علمی و منسب شغلی خاصی رسیده باشند که البته چنین زنانی را همه تحسین می کنند بلکه زنانی را می گویم که در گوشه ی کوچکی از دنیا بی سرو صدا و از جان و دل برای زندگیشان تلاش می کنند, تلاشی که شاید کمتر کسی باورش کند و کمتر مردی در جهان از عهده اش برآید.

 

 

سی و هشت ساله بود.وقتی گفت عروس دارد ابتدا باور نکردم, چراکه با محاسبات من جور درنمی آمد که زنی دو سال بزرگتر از من مادر شوهر شده و عروس دارد! و جالب تر اینکه پسرش بیست و سه ساله است! یعنی پانزده سال اختلاف سنی . خوب! به اینجای محاسباتم که رسیدم دیدم امکان پذیر است و تعجبم بی مورد بوده ولی وقتی باقی داستان زندگی اش را شنیدم تعجبم دوباره شکوفا شد .

سیزده ساله بود که شوهرش دادند و مجبور به ترک تحصیل شد.یک سال بعد هم بارداری و بعد هم زایمان و بچه داری و...

پسرش هشت ماهه بود که شوهرش مرد.

یک بانوی پانزده ساله ی زیبا روی بیوه با یک شیرخوار هشت ماهه در این دنیای بی رحم پر از گرگ ثابت کرد که برای مرد بودن باید زن بود. او دیگر هرگز ازدواج نکرد,درس خواند و در یک اداره مشغول به کار شد و کودکش را خودش بزرگ کرد.

چه زنانی دارد سرزمین من . زنانی که گرچه خونشان را نیم بهای یک مرد حساب می کنند و عیارشان را به تعداد سکه های مهریه می سنجند و هر از راه تازه رسیده ای به خودش حق نگاه چپ کردن به آنها را برای خود مجاز می داند ولی...زنانی هستند که من  از حضورشان در حوالی زندگی ام خوشحالم.

و چه بسیارند در سرزمین من شیر زنانی که یک تنه کودکان یتیم همسر شهیدشان را بزرگ کردند درحالیکه همیشه خونشان نیم بهای یک مرد بود و هر از راه تازه رسیده ای به خودش حق داد که چپ نگاهشان کند.

همه ی انسان ها با هم برابرند ولی بعضی برابرترند!