برایم پیامک آمده : اکران نیم بهای فیلم" حوض نقاشی".

 

گریه کنم یا بخندم؟کار سینمای ایران به جایی کشیده شده که باید برای دیده شدن یک فیلم زیبا با سوژه ای متفاوت و جالب و بازی تماشایی دو ستاره ی سینما پیامک بفرستند و با قول نیم بها کردنش از مردم دعوت کنند که قدم رنجه فرموده و به سینما تشریف ببرند!!

ما که بعد از به دنیا آمدن گل پسر و به علت مناسب نبودن سوژه ی فیلم ها برای کودکمان که باید همه جا همراهمان باشد تاکنون یعنی هشت و نیم سال سینما نرفته بودیم  ولی این بار رفتیم. از همان روزی که تیزر حوض نقاشی را دیدم به آقای همسر گفتم که آمدن این فیلم به سینما حجت را برما تمام می کند که دوباره با سینما آشتی کنیم و این طور شد که هر سه نفرمان با شور و اشتیاق و بدون دعوت پیامکی به دیدن این فیلم رفتیم و لذت بردیم.حتی گل پسر هم نکات ظریف و زیبای فیلم را با اعماق وجودش درک کرد .هم غصه خورد برای شخصیت های فیلم و هم درس گرفت از تمام صحنه هایی که مدبرانه طراحی شده بودند .

جلوی باجه ی فروش بلیط ایستاده بودیم که دیدم دو زن به همراه سه کودک که البته هرسه تایشان از گل پسر کوچک تر بودند دوان دوان آمدند تا بلیط بخرند و به موقع خودشان را به سالن سینما برسانند ولی... همین که فهمیدند سالن سینما را اشتباهی آمده اند و در آنجا فیلم " رسوایی " اکران نمی شود آه از نهادشان برخاست.

من "؟؟؟" آقای همسر "؟؟؟" و فروشنده ی بلیط گفت" حالا یک بار هم فیلم بد ببینید! "

افسوس

صحنه ای که برایتان ترسیم کردم نشانه ی کاملی از بدبختی مردم سرزمین من بود که دیدن یک فیلم خاله زنکی  با مضمون غیر اخلاقی  و به همراه سه کودک! برایشان مهم تر از دیدن هنرنمایی شهاب حسینی و نگار جواهریان بود .

افسوس کاری از پیش نمی برد.مردم من رسوایی را بیش تر از تلاش برای زندگی دوست دارند.رسوایی را بیش تر از نگاه معصومانه ی دو عاشق که کودکانه به همدیگر و به کودکشان عشق می ورزند دوست دارند.مردم من نمی فهمند زیر پوست این شهر مردم دیگری زندگی می کنندکه زیبایی برایشان لاک صورتی کمرنگ روی ناخن های کوتاه زنی است که هر شب به عشق خانواده ی ساده اش کتلت می پزد و همسرش از پشت یک شیشه بر دستان غمگینش بوسه می زند.

من در همینجا از دست اندرکاران "حوض نقاشی" تشکر می کنم که عشق را با خطوط ساده ای ترسیم کردند. هرچند باجه ی فروششان به نیمه راه رسوایی هم نرسید ولی

قدر گوهر را گوهرشناس داند و بس.