دیدن روی گل و سیر چمن     نیست بهار

آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق

به هم آمیزد ناگه      دو تبسم      دو نگاه

 

 

این شعر از فریدون فروغی را روی دفتر شعرهایم نوشته بودم که ناگاه در خانه تکانی دیدمش. مربوط به آن روزهای داغ عاشقی است که زیاد در دفتر شعرم تردد می کردم ولی حالا سالی یکی دوبار بیشتر شعر نمی گویم. نه اینکه دیگر عاشق نباشم ولی حرف های عاشقانه هم بعد از مدتی حرارتشان کم می شود و وقتی با معشوقت زندگی می کنی جایی برای گله های عاشقانه باقی نمی ماند و جایش را حرف های روزمره و دوستت دارم های ساده می گیرد که ارزشش به مراتب بیشتر است , به خصوص اگر عیار سالهای باهم بودنتان بالا و بالاتر برود وگل پسرتان هم وسط حرف های خصوصیتان سرک بکشد و بگوید پس من چی؟ آن وقت آقای همسر بغلش بکند و بگوید : اول مامان بعد تو .  و وقتی گل پسر ناراحت می شود ,مامان بغلش می کند و می گوید: اول تو بعد بابا!

دیروز تولد آقای همسر بود.هدیه اش را سه روز قبل به همراه گل پسر خریده بودیم ولی کوچولو نتوانست بیشتر از دوساعت جلوی زبانش را بگیرد و مجبور شدیم همان سه روز قبل گالاکسی نوت 10.1 را بدون کادوپیچی تقدیم نماییم و دیشب فقط به کیک و شمع و این جور چیزها اکتفا کردیم.

آغاز بهار برای خانواده ی کوچک ما سرآغاز بسیاری از خوبیها و جشن هاست. گذشته از عیدنوروز که جشنی است همگانی, خانواده ی ما سه جشن دیگر هم دارد که به ترتیب تولد آقای همسر , سالگرد ازدواجمان و تولد من را شامل می شود و در این شلوغی جشن ها هدیه دادن هایمان بدجوری درهم برهم می شود  و گاهی به یک هدیه برای تولد و سالگرد و عیدی اکتفا می کنیم  ولی کیک و شام مخصوص در تمام مناسبت ها جای خود را دارند.

امسال آقای همسر یک هدیه ی اخمالو هم از جانب من دریافت کرد. این سومین سال نوی ما در شهر غریب است که آقای همسر قصد داشت مانند دو عید دیگر مارا به ماندن در منزل ترغیب کند و مسافرت و بازدید از فامیل را به تابستان موکول نماید که ناگفته نماند منظورمان دیدار فامیل خودش می باشد چون فامیل بنده چند نوبتی درسال رویت می شوند ,یعنی دو سه بار ما می رویم و دوسه باری هم آنها می آیند ولی به شهر آقای همسر دوسال است که سفر نکرده ایم. برعکس تمام خانواده ها که مشکل خانم در راضی کردن همسر به سفر شهرخانم است مشکل ما راضی کردن همسرمان به سفر به شهر آقا است! که از قضا خانه ی خودمان هم در همان شهر واقع شده و دوسال است از آن بی خبریم.

این گونه شد که اخم هایمان درهم رفت و گفتیم : جناب آقای همسر! یک وقت فکر نکنی ما امسال را هم مثل دو عید قبل درخانه می مانیم و غر نمی زنیم. نه خیر! یا ما را به شمال می بری یا مجبورت می کنیم با تمام همکاران و دوستان و آشنایان و کمی آشنایان و غیره به دید و بازدید عید بپردازیم!

و این گونه شد که آقای همسر در روز بیست و هشتم اسفند از زیر سنگ هم شده بود سه فروند بلیط هواپیما کریدور جنوب به شمال برای اول فروردین تهیه فرمودند که هر چند خودش فکر می کند هدیه ای است برای من ولی حتما" دل خودش شادتر خواهد شد از دیدن کل فامیلش که دوسال است هیچکدامشان را ندیده است حتی خواهرزاده ی نورسیده اش را که شش ماه قبل به دنیا آمد و تاکنون فقط عکس هایش را رویت کرده ایم. گل پسر هم که این وسط از هدیه ی اخم آلود ما بسیار راضی و خرسند به نظر می رسد و همین دلیل کافی است که ما هم شاد باشیم .

و این طور نتیجه می گیریم که تفاهم در زندگی مشترک همیشه هم با خنده و راضی به رضای همسر بودن  به دست نمی آید و گاهی لازم است کمی اخم چاشنی کار شود تا انگیزه های خفته و امیال سرکوب شده بیدار شوند و مثل گلهای بهاری عطرشان را به زندگی عشقولانه مان ببخشند.