امروز هم خوشحالم و هم ناراحت. چیزی شبیه همان " ادب از که آموختی؟" "از بی ادبان!"

 

عمه ام دیروز مرد. همان عمه ی شوخ و شنگم که مصاحبتش موجب شادی و سرخوشی همه کس بود. و من گریه نکردم! امروز صبح که از خواب بیدار شدم لباس نو پوشیدم و  آرایش کردم, صبحانه خوشمزه ای آماده کردم و ناهار را پیش از آن روی گاز گذاشتم و جالب است که امروز بوی پیاز اشکم را درنیاورد تا ریمل و خط چشمم بریزد.

می خواهم تمام امروز و روزهای بعد را به خودم اختصاص دهم . فنا شدن یک زن برای آسایش همسر و فرزند مصداق همان بی ادبی است که اکنون ادب را از آن آموخته ام.

 

همان عمه ی شوخ و شنگم که سالها در خدمت همسر دیکتاتورش زندگی کرد و هر روز در هر شرایطی سر ساعت دوازده ظهر ناهارش را سر میز می گذاشت تا حتی بعد از بازنشستگی وقتی از آفیس خودساخته اش که بیشتر شبیه یک کتابخانه در طبقه ی منهای شصت خانه شان بود برمی گشت بخورد. و سر ساعت شش بعد از ظهر هم شامش را. و در تمام آن سالها هرگز  به آن دیکتاتوری کبیر که با فرهنگ پذیری انگلیسی خشک همسرش آمیخته بود اعتراضی نکرد.

جناب دیکتاتور قبل از مرگش یک طبقه از سه طبقه خانه شان را در عباس آباد به نام عمه کرد تا بعد از او فرزندان ناخلف مادرشان را آواره نکنند , شاید خودش می دانست نتیجه ی یک عمر خدمت کردن یک زن را که حاصلی به جز بی حاصلی ندارد.

عمه ی شوخ و شنگ و خوش مشربم که مصاحبتش موجب شادی هرکس می شد ولی......دو سال آخر عمرش را در خانه ی سالمندان گذراند.

در حالیکه خانه اش را فروخت و پولش را به پای خوش گذرانی های بی پایان فرزندانش خرج کرد و حقوق دو میلیونی ماهیانه ی همسرش را که به او می رسید برای نگهداری اش در یک خانه ی سالمندان به کار گرفتند.

یک روز قبل از مرگش به التماس از دخترش خواست که عید امسال دست کم یک روز او را به خانه ببرند تا دل خوش کند به بودن کنار دلبندانش! و دیگر عمرش کفاف نداد تا مثل سال قبل تمام عید را چشم به راه بنشیند .

راه را می بندم بر ورود اولین قطره اشک بر گونه ام.

 

ای زنان سرزمین من! نگاهی دوباره کنید بر زندگی تان. مبادا اسیر دیکتاتوری خطرناک پدر و همسر و فرزندتان شوید و سالهای باقی مانده ی عمرتان را به پای فرزندانتان پرپر کنید.

 

و من چشم انداز دوری دارم از عاقبت دختران عمه ام : همان ها که یک روز عمه ی شوخ و دوست داشتنی ام را به خانه ی سالمندان سپردند و یک روز هم که زیاد دور نیست خودشان چشم به در خانه ی سالمندان خواهند دوخت که شاید فقط یک روز  فقط یک روز در آستانه ی سالی نو _ به التماس _ آنها را به خانه شان راه دهند.