امروز یکی از دوستانم را دیدم.می گفت که ممکن است از همسرش جدا شود.تفاوت های فردی تنها دلیل آن دو برای ترک هم بود .ترک کردنی که تنها بار سرزنش را به دامن زن می ریزد و مرد بدون احساس گناه و سبکبار به دنبال کسب تجربه ای تازه جوانی اش را از سر می گیرد.زن می ماند و کودکی که هر روز در این دنیای نا مرد تنهایی را بیشتر حس خواهد کرد.

به او گفتم:نباید خودش را عوض کند.نه او می تواند خودش را عوض کند و نه می تواند از شوهرش انتظار تغییر داشته باشد.انسان ها با هم متفاوتند و همین تفاوت هاست که زندگی را هیجان انگیز و زیبا می کند به شرطی که این اخلاق و رفتار ها به خلاف عرف نباشند.گفتم:باید به همسرش بگوید که دوستش دارد پیش از آنکه برای گفتن دیر شود.باید دوست داشتنش راحس کند.باید دست به گردنش بیاندازد ببوسدش و از گردنش آویزان شود و نگذارد هر غلطی دلش می خواهد بکند .باید بفهمد زنش بیخ ریشش چسبیده.درست همان گوشه ی لبش که دارد به زور می بوسد.او در قبال کسی که عاشقش کرده مسئول است. او مجبور است جواب بوسه هایت را بدهد همان گونه که مجبور باشد جواب سلام کسی را بدهد.اگر به تنش با محبت دست بکشی حس می کند.نباید بگذاری برود چند ماه جای دیگر بخوابد و عادت کند به اینکه برای خانه خرید نکند  بچه را به پارک نبرد  جواب تلفن های تو را ندهد  نصف شبها با صدای غلت زدن تو از خواب بیدار نشود و یادش برود وظیفه دارد دوستت داشته باشد.

به همین راحتی گذاشته ای برود مدتی جدا زندگی کند تا قدر تو را بداند؟کدام مشاور بی عقلی چنین مشاوره ای به تو داده است؟خوابیدن روی تخت دو نفره سخت است.باید همیشه مواظب باشی زیاد از نیمه ی خودت تجاوز نکنی تا مانع خواب دیگری نشوی .مواظب باشی پتو را از روی او نکشی تا سهمت بیشتر شود.مواظب باشی زنگ تلفن همراهت را بی صدا کنی.چراغ را روی سر کسی که خوابیده روشن نکنی.لگد نزنی.دیر وقت به رخت خواب نروی.تازه وقتی هم مجبور باشی تخت دو نفره را با سه نفر تقسیم کنی که دیگر خیلی هم سخت تر می شود آخر بچه ها هم از روی حسادت و هم از ترس تنها خوابیدن به هر حال به تخت پدرمادر هجوم می برند.حالا تو می خواهی بعد از این تجربه ی سخت سه نفره بگذاری طرف برود برای خودش راحت روی تخت یک نفره در اتاق یک نفره بخوابد و دلش برای زجر کشیدن در کنار تو هم تنگ بشود؟محال است که برگردد.

مگر اینکه آن رختخواب برایش معنایی به غیر از آنچه گفتم پیدا کند.روءیایی که به کابوسش بیارزد.باید هر شب سخت در آغوشش بفشری و نیمه های شب بیدارش کنی تا بگویی دوستش داری و بعد آنقدر نوازشش کنی تا با نوازش تو به خواب برود.باید ابتدا جایش را در تختخواب تنگ تر کنی تا جیغش در بیاید بعد بروی کنار تر تا نیمه ی خودش را بزرگ تر ببیند .باید برایش رختخواب معنای دیگری داشته باشد.

همین امروز اقدام کن شاید فردا دیر شده باشد.شاید تا فردا دلش سخت تر شود .شاید فردا دختری با ناز و عشوه از راه برسد و آنچه را تو در تمام این چند سال می توانستی و به او ندادی را بدهد.

شاید اصلا" از حضور در کنار تو شرم دارد.به خاطر تمام آن چیزهایی که او می توانسته و به تونداده است شرم دارد.نمی تواند به تو بگوید وقتی به همکار مردت سلام می کنی چگونه از حسادت آتش می گیرد.نمی تواند وقتی در مجالس با هم شرکت می کنید شرمش را از اینکه برازنده ی زیبایی تو نیست پنهان کند.او رفته تا تو خجالت نکشی از اینکه شوهرت آداب صحبت کردن را مثل آن مردان پر حرف و زبان باز بلد نیست.او رفته چون نمی داند چگونه باید عاشق تو باشد.عاشق بودن کار آسانی نیست وقتی هوس فروکش می کند و فقط دو آدم می مانند که از گرفتن دستان هم دلشان نمی لرزد.تو خودت باش و بگذار که او هم خودش باشد و همین خودش را دوست بدار تا باور کند که بودنش برایت مهمتر از نبودنش است. شاید تو از نبودنش زجر بکشی و احساس دلتنگی کنی ولی رفته رفته این عادت شوم به گوشه ای از روحت می چسبد.همان گوشه ی غروری که به تو می گوید برای زندگی کردن به کسی احتیاج نداری و خودت می توانی گلیمت را از آب بیرون بکشی.منتظر می مانی تا همسرت به دلتنگی بیفتد و به دست و پایت بیفتد که محتاج توست.زهی خیال باطل.که او نیز غروری دارد که عادت شوم جدایی به همان گوشه ی مغرور وجودش می چسبد و چه بسا بسیار زودتر از تو به این عادت عادتش بدهد.

سر راهش را بگیر.عرف جدایی رابشکن.مبادا به غلط بگویی که بدون او می میری یا بدون او زنده نمی مانی؟تو به او محتاج نیستی و اگر دروغ بگویی آن را در عمق چشمان تو می خواند.غرورت را که به عمد و حماقت شکسته ای زیر پا له می کند و می رود.

سر راهش را بگیر و بوسه ای آتشین بر تنش بزن.بوسه ای که تا عمق وجودش نفوذ کند و اگر ابلهی کرد و رفت تا قیام قیامت دلش را بسوزاند.و اگر عقل داشت و ماند گرمابخش زندگی عاشقانه ای شود که می خواهی از امروز با آتشش خواب را از او بگیری.

دوست من بزرگترین اشتباه همین است که بگذاری به زندگی بدون تو عادت کند. برای زندگی ات بجنگ ولی هر گز خودت را کوچک نکن.تو بزرگی و جوانمردانه پای زندگی ات ایستاده ای .بگذار که ترسو ها خودشان را پشت رابطه ای جدید که آن هم به شکست می انجامد پنهان کنند.